سيد صادق سجادى
300
تاريخ برمكيان ( فارسى )
چنين گويد ابو الحسن احمد بن حسين بن حارث « 1 » ، و اين « 2 » ابو الحسن يكى از وزيران ديوان انشاى ممالك خليفه بود و با فضل برمكى اخلاص « 3 » داشت ، روزى مسرور كه دشمن برمكيان بود از پيش هارون آمده ، غلامى « 4 » چند را طلبيد و طرف بندى خانه كه يحيى و فضل و ديگران بودهاند روان گرديد « 5 » ؛ و غلامى در پى او مىرفت ، دستار بزرگى بسته و تازيانهء بزرگ در دست گرفته . مرا دل بد شد كه اينها آنجا به رنجانيدن فضل و يحيى مىروند . دل من بسوخت « 6 » . ديدم كه آن بدبخت چون آتش سوزان و بلاى ناگهان « 7 » به طرف ايشان به زندان مىرفت . ضرورتا من او را سلام كردم . نمىدانست كه من و فرزندان من پروردهء فضل و انعام ايشانيم « 8 » ، و تا فضل « 9 » در بندى خانه بود هيچ روزى بر من نگذشتى كه دو بار در بندگى او نرفتمى و او را نديدمى . آن بىرحم را ازين حال خبر نبود . مرا گفت با من دربندى خانه بيا تا معلوم تو شود كه من امروز با فضل چه كنم « 10 » . ابو الحسن مىگويد كه چون مسرور « 11 » اين بگفت جهان پيش ديدهء من تاريك شد . از هوش برفتم و بىخبر و حيران با او دربندى خانه رفتم . به دو گفتم كه من اينجا پيش دربندى خانه خواهم بود و مىشنوم تا با او چه مىكنى . گفت تو دانى . در رفت و فضل را پيش خود طلبيد و سلام نكرده بانگ برو زد . فضل گفت اى مسرور سلام باز مگير و بانگ بلند مكن كه پدر من مىشنود و از سبب من در اضطراب افتد و آنچه تقدير رفته است بر من بكن « 12 » . آن ملعون گفت ترا چه وقت عتاب است ؟ امير المؤمنين فرموده است كه مال بسيار دارى و همه پنهان كردهاى . مرا به مال حاجت كلى است ، بده و الّا به خداى آفريدگار آسمان و زمين كه دويست چوبت بزنم . فضل گفت ترس خدا در دل ندارى كه تو را « 13 » از آن ترسانم « 14 » ، هرچه ترا فرمودهاند آن بكن . امّا آنچنان مكن كه پدر من
--> ( 1 ) . ك : - بن حارث . ( 2 ) . ل : - اين . ( 3 ) . ك : اخلاصى تمام . ( 4 ) . ك : عوانى . ( 5 ) . ك : روان كرد . ( 6 ) . ك پس ازين دارد : و مرا مسرور خادم آشنا بود . ( 7 ) . ك : - بلاى ناگهان . ( 8 ) . ك : پروردهء نعمت برمكىام . ( 9 ) . ك : او . ( 10 ) . ل : حكيم . ( 11 ) . ك : والى . ( 12 ) . ل : مكن . ك : - كه پدر . . . بكن . ( 13 ) . ل : - را . ( 14 ) . ل : ترسانيم .